شمس ِ مولانا
 
 
دغدغه های یک روح
 

                          " خرقه صحبت "

 

"آن كس كه به صحبت من ره يافت، علامتش آن است كه صحبت ديگران بر او سرد شود و تلخ شود .نه چنان كه سرد شود و همچنين صحبت مي كند، بلكه چنان كه نتواند با ايشان صحبت كردن".

( مقالات شمس تبریزی، دفتر اول /ص74 سطر7)

   

    سخن گفتن ، راه ارتباطي آدميان با يكديگر است . با سخن است كه مي توان منظور و مقصود خود را به طرف مقابل و ديگري رساند . گفتگوي بين الاذهاني و قابل درك مابين انسانها توسط سخن و كلمات صورت عملي به خود مي گيرد . ما جهان دروني خود را با صحبت كردن به نمايش مي گذاريم . كلمه ،  جهان ما را براي ديگري به تصور و تصوير مي كشد .

    جذاب بودن سخن كسي به مثابه جهان جذاب زندگي اوست . شيريني همنشيني با ديگري كه از طريق گفتگو حاصل شده است ، تلخي نگاه ديگران را دوصدچندان مي كند . كسي كه جادوي سخنوري دارد ، جاذبه شخصيتي اش فراموش نشدني است . سخنوران و سخنرانان ماهر ، گرمي كلامي دارند كه سردي درون ذهني را بي اثر مي كنند .  

    يكي از وجوه جذاب و پركشش شمس تبريزي براي مولانا ، همانا گرمي سحرآميز سخن او بوده است . شمس تبريزي اهل خرقه دادن و خرقه پوشيدن و رعايت آداب دراويش خانقاهي زمان خودش نبوده است . او در جاي جاي گفتارهاي گهربارش از سخن و گفتگو به عنوان خرقه خاص خودش نام برده است . " خرقه صحبت " كه او به مولانا هديه داده است ، همان جادوگري كلامي مولوي در مثنوي و غزليات و فيه ما فيه  است .

 

"يكي مي گفت: كه مولانا سخن نمي فرمايد. گفتم : آخر اين شخص را نزد من خيال من آورد. اين خيال من با وي سخن نگفت كه چوني يا چگونه اي ؟ بي سخن، خيال او را اينجا جذب كرد. اگر حقيقت من او را بي سخن جذب كند و جاي ديگر برد چه عجب باشد ؟ "

(فيه ما فيه /ص 6)

     مولانا در مواقعي كه سخن نمي گفته است ، سر در گريبان و خاموش بوده است . خاموشي اي كه ياران نزديك اش را به ستوه مي آورده است . به حدي كه اعتراض مجلسيان را در لابلاي سطور منثور" فيه ما فيه " او مي توان خواند و ديد . سكوت او نه از سر كبر و تكبر كه از روي نياز روحي و ذهني ، موجب بدفهمي و كج انديشي مي شده است .

    بي سخني بيروني آدمي نه تنها دليلي بر خاموشي انديشه نيست ، بلكه شايد كه موجب ايجاد تخيل و گفتاري ذهني در ديگري گردد . گفتگوي دروني هر كسي با خودش جرياني سيال و دائمي است . همچون رودخانه اي جاري و ناآرام است . در قوه تخيل خيال ذهن ،  كسي با كسي در صحبت است !  

    سخناني كه از راه  گوش و زبان درك مي شود ، حرفهاي عام و متداول است . برخي كلمات و جملات ، قابل بيان و اظهار نيستند ، چون گوش بدن،  قابليت فهم آن را ندارد . سخناني بي سخن اند ، كه براي خاص  و خواص آن سخن  در لفافه گفته مي شود . ذهن پذيراي قابل ،  امكان درك اين گفتار هاي غير زباني را دارد . سخن گويي از طريق ابزار زباني ، تنها روش گفتماني نيست ، اگر گوش چشم شود !

 

با تو سخنان بي زبان  خواهم گفت       از جمله گوشها نهان خواهم گفت 

جز  گوش تو نشنود حديث من كس        هر چند ميان مردمان خواهم گفت

           

(مولانا / رباعي 1665)

 


برچسب‌ها: شمس, متون, عرفان, مولانا
 |+| نوشته شده در  سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰ساعت 7:35  توسط رضا جوانروح  | 
  بالا